تبليغاتX
نامه ای در بطری
نامه چهل و نهم

افتاد وشکست...

                    ازلبه طاقچه نگاهت،

                                                 دلم!

2 نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 2:59  توسط مرتضی دانش  | 

نامه چهل وهشتم
دلتنگم برای دلخوش های ساده...

باریدن برفی

تعطیل شدن چند شنبه ای

و نشستن پشت پنجره ای

که غروب جمعه را نداشته باشد...

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 21:22  توسط مرتضی دانش  | 

نامه چهل وهفتم

گم نمی شویم!



حل می شویم در خاطرات یکدیگر

وطعم شبها را تلخ وشیرین می کنیم...

کافه

2 نوشته شده در  جمعه نهم اسفند 1387ساعت 11:13  توسط مرتضی دانش  | 

نامه چهل ششم: بی مناسبت

بوی جنوب سوخته می آید

ها....

دختر افقهای سوخته وهرم صلاه ظهر حوالی ده ونیم شب

قهری؟!

چشمانت نفت هم که بود باید دو ماه بعد اعتصاب میکرد

نه در این گیر ودار که تمام اش سر پیدا نکردن نامت است

همین شد که گزارشات ارسالی اشتباه فاحشی کردند و سیصد وهفتاد وهفت تابوت

کم آوردند جلو دستهامان

آمار دقیق اش زیر چاپ کیهان بود

سی وپنج ملیون ششصد وسی سه هزار و...

به انضمام تو یکنفر

آخرین سرشماری 1357(که تازه شمسی شده بود)

ها...

دختر جاری شط

نیستی ببینی!

آبادان را جزیره کردیم یک شبه

یوما غرق اش کرد وچهل روز است اهل محل دمام میزنند

فردا کجای اروند پیدا بشود خوب است

ها...

هانیه

هانیه

هانیه!

حالا بیست سال است که اینجا را پاساژ میکنند و

من هنوز نگفتم

سینما رکس

کار لبهای گُرگرفته تو بود

نه ساواک

.......................................

ته بطری:سیصد هفتاد وهفت آمار کشته شدگانی بود که مرتب تکرار میشد،کسی حوصله شمردن قبرها را نداشته لابد !

2 نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 13:47  توسط مرتضی دانش  | 

نامه چهل و پنجم: قصر شیرین

هی سی کن خالو!

شده عینهو گرگ و میش های بیست سال پیش !توخو یادته.....

کوچه مون رو جا گذاشتیم کنار باقی چیزا و به آسمون سپردیم هوای نخل وسط حیاط رو داشته باشه تا برگردیم.

بعد سالی که برگشتیم کوچه خراب بود، مثل حال ما و نخل...

- یوما! خونه مون کدومه پس؟!

....................................

ته بطری:

فریاد با سکوت آشتی نمیکند

که خاموشی به هزارزبان در سخن است....

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 20:34  توسط مرتضی دانش  | 

نامه چهل و چهارم

از همان بچگی هم دل خوشی ازش نداشتم همان وقتی که با دندانهای تیزترش گرگ می شد و میگذاشت دنبال توکه لذیذتر بودی!یادت هست ؟ نگاهم میکردی و میگفتی:چوپون دارم نمیذارم و من به هوای تو می گرفتمش.اما چه فایده مادرم چشم غره میرفت که ولش کن!بچه خان دایی بود و اجازه داشت جر بزند همیشه جرمیزد،آخرینش همینکه زد زیر قول وقرارمان و به جای خواستگاری از دختر خاله فخری،پشت در خانه شما سبز شد.تو هم که....

میگفتی دلت نبوده پس چرا همان شب حرفی نزدی که من مجبور نشوم تمام شب پشت تیر چراغ برق قایم شوم اگر همان شب گفته بودی

باز هم چوپان می شدم!

2 نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 12:23  توسط مرتضی دانش  | 

نامه چهل و سوم :جمعه

خنجر به روی حلق اسماعیل مانده

انگارآیات تو بی تمثیل مانده

از شیوه ترتیل اوراق مقدس

تفسیر نامیزانی از انجیل مانده

موسی نمیدانم کجا و ارض موعود

در وسعتی بین فرات ونیل مانده

خون برادر بر لب خنجر حلال است

رسمی که میراث از پدر قابیل مانده

تا انتهای این نبرد بی سرانجام

پس لرزه های صوراسرافیل مانده

یعنی که در کل آخر خط زمان است

فکری بکن!شمشیر و اسب و ایل مانده

در انتظار سیصدو..گویا مهم نیست

در انتظار جمعه ای تعطیل مانده

..................

ته بطری: شمردن حکایت تلخی است.چه شمردن ثانیه های مانده تا قرار چه شمردن نامه های بی پاسخ  ری را !!!

2 نوشته شده در  جمعه یکم شهریور 1387ساعت 10:20  توسط مرتضی دانش  | 

نامه چهل و دوم
دیگر این پنجره بگشای که من به ستوه آمدم از این شب تنگ...

...................................................................................................

وقتی که چشمهای تو چاقو کشیده است

چنگالتان سینه من را دریده است

می خواهم اعتراف کنم : عاشقت شدم

حالا که تیغ زیر گلویم رسیده است

...............

ته بطری :

قبلا" یه حسی نمی ذاشت این ها رو اینجا بنویسم! حالا اون حس نیست!! شاید هم یه حسه جدیده که میگه بنویس!؟

 

 

 

2 نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 11:40  توسط مرتضی دانش  |