تبليغاتX
نامه ای در بطری
دیگر این پنجره بگشای که من به ستوه آمدم از این شب تنگ...

...................................................................................................

وقتی که چشمهای تو چاقو کشیده است

چنگالتان سینه من را دریده است

می خواهم اعتراف کنم : عاشقت شدم

حالا که تیغ زیر گلویم رسیده است

...............

ته بطری :

قبلا" یه حسی نمی ذاشت این ها رو اینجا بنویسم! حالا اون حس نیست!! شاید هم یه حسه جدیده که میگه بنویس!؟

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 11:40 توسط مرتضی دانش |

catch-22

-نه! شما نمی تونید اینجا بستری بشید!!! از نقطه نظر روانشناسی اگه شما بدونید که دیوونه اید.دیوونه به حساب نمی یاید!!! 

.....................

ته بطری: چله شکست!!!!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 1:35 توسط مرتضی دانش |

"واگذار می شود"

 

(جزیره ای به وسعت یک قلب در حدود جغرافیایی گمشده انسان!!)

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 0:0 توسط مرتضی دانش

آدما چند دسته ان :

یه دسته اونهایی که وقتی حرف میزنن.حرف ندارن!!!

یه دسته هم اونهایی که حرف ندارن ولی حرف می زنن؟!

..................................

ته بطری :

من رفتم پاریس!!!

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 4:49 توسط مرتضی دانش |

 

اسمت را گذاشتم " ماه منیر " !

آخر همیشه مثل ماه کم کم پیدایت میشود.اول گوشه ای از چشمانت و بعد هر دو تاشان. جلوتر که برویم لبهایت را هم می توانم ببینم و موهای بیرون زده از روسریت را و تا خودم را در نقش و نگار آن گم کنم اینجا

خلوت تر شده و میتوانم تمام صورتت را ببینم .

واااای ماه منیر ! چقدر خوب که خانه تان ایستگاه آخر است !

ته بطری.........................................................................................

۱. "گور فریادهای مرده "مدتی است از این قبرستان خارج شده و تا کنون مراجعه ننموده از کسانی که از نامبرده اطلاعی دارند تقاضا می شود....معلوم نیست کدوم گوری رفته! دختره چشم سفید !

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 13:36 توسط مرتضی دانش |

 

اونقدر محو تماشای گلهای پارک بودم که نفهمیدم کی کنارم نشست.

ـــــ  زندگی چه رنگیه ؟ سیاهه ! نه!؟

سرم رو چرخوندم. نگاهی به عینک دودی تیره ای که به چشماش زده بود کردم

و گفتم : سیاه !!؟ اون رو از روی چشمات بردار تا ببینی !

دستش رو به طرف عینکش برد و اون رو برداشت.

چشماش رو که دیدم خشکم زد. سرم رو از خجالت انداختم پایین!

تازه اون وقت بود که عصای سفیدش رو دیدم!

...........................................................................................

ته بطری: یه سر به "لانگ شات" بزنید ! جالبه !

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 1:50 توسط مرتضی دانش |

ــ بلدی " مردن" رو در شش صیغه صرف کنی ۱؟

ــ آره !

گوش نمی کنی

گوش نمی کنم

حرف نمی زنی

حرف نمی زنم

نمی بینیم

نمی بینمت

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 5:33 توسط مرتضی دانش |

نامه سی و پنجم

واژه هایم تمام شد...حرفهایم نه!

...................................................................................

ته بطری:

....و چون مداد هم تموم نشده بود...شد ای چیزی که بالا می بینید !!!

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 1:0 توسط مرتضی دانش |